X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین
استفاده از مطالب آزاد است
یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1388
چرا جادوگر سرگردان...

چراجادوگر؟! چرا جادوگر؟! چرا جادوگر اونم از نوع سرگردانش؟!

 این روز ها ، مدام ، از دوست های وبلاگیم، آف هایی دریافت می کنم که توش از من پرسیدن واقعا" چرا اسم خودت رو گذاشتی جادوگر؟! چند تاشون حتی به من لطف کردن و اسم های جدید بهم پیشنهاد کردن! شاید حالا واقعا" لازمه که من یه جواب کلی به همشون بدم،  که چرا جادوگر؟! من نتونستم جوابشون رو تک تک بدم ، در عوض مثل یک جادوگر راستگو ، همه چی رو اعتراف می کنم! باور کردن یا نکردنشم، پای خودتون!!!

اولا" اگه سرگذشت جادوگر ، یعنی اولین پستم رو نخوندین، یه نگاه کوچولو بهش بندازین!

دوما"باید یه کمی از خودم واستون بگم! البته همچین بفهمی، نفهمی، از یه کمی خیلی بیشتره!

من از بچگی عاشق چیز های خارق العاده و خصوصا" متافیزیکی بودم! عاشق هیپنوتیزم بودم! یه شرایطی هم داشتم که همه اش ، دور و برم پر از این جور حرف ها بود! اول راهنمایی که بودم، سعی می کردم، خواهر زاده ی کو چیکم رو، یواشکی، از روی کتاب های هیپنوتیزم بابا جادوگره، و چیزهایی که یاد گرفته بودم، هیپنوتیزم کنم!

 تا اینکه یک بار موفق شدم و اون رو به خواب مغناطیسی بردم اما وسط ماجرا خواهرم اومد پسرش رو به زور برد سر میز شام. خواهرزاده ام حالش خیلی بد بود و هنوز تو حالت خلسه بود و بیدار نمی شد! اما همه فکر می کردن داره خودش رو لوس می کنه! شانس آوردم که بابا جادوگره نبود والا می فهمید من چه کار خطرناکی کردم! همون شب یه رویای عجیب دیدم که بهم گفتن دیگه اجازه ندارم این کار رو انجام بدم تا وقتی که بزرگ بشم و این علم رو کامل یاد بگیرم.

اون زمان تحت تاثیر فضائی که داشتم توش بزرگ می شدم، با وجود اینکه بچه بودم فقط یه آرزو داشتم! همه اش می گفتم : خدایا شفای آدمها رو در کلام و دستهای من قرار بده! واقعیتش اینه که فکر می کنم حتی درست نمی دونستم چی رو دارم از خدا می خوام اما تو همون عالم کودکی این تنها دعای من بود که اون رو هم تحت تاثیر بابا جادوگره کسب کرده بودم.

 دبیرستان که بودم یه خواب خیلی عجیب دیدم. خواب حضرت عیسی رو دیدم که به من گفتند : تو همه اش از خدا ، ایمان عیسی رو می خوای! همین جوری که نمی شه به ایمان عیسی رسید!

( البته چیزهای دیگه ای هم گفتند که بماند) اما جالب اینجاست که من وقتی بیدار شدم، به خودم گفتم : " من که ایمان عیسی رو از خدا نخواسته بودم! ! و خلاصه اینکه اون موقع ، نفهمیدم چرا اون خواب رو دیدم!

 بزرگتر که شدم، سعی کردم با تمرین های مختلف، حس روشن بینی خوبی رو که داشتم، تقویت کنم. راستش همیشه رویاهای عجیبی هم می دیدم که نمی تونم بگم! یه وقت هایی از این که رویاهام، در بیداری به واقعیت می پیوستند، دچار وحشت می شدم! راستش، از خدا پنهون نیست، از شما، چه پنهون، می ترسیدم که شاید من دارم با بعضی فکر هام، حوادث رو به وجود می آرم! گاهی هم فکر می کردم، من فقط  ، حوادث رو قبل از وقوعش می بینم و خودم نقشی تو ساختنش ندارم!

دانشگاه که قبول شدم، از همه ی این اتفاقات عجیب دور و برم بریده بودم! از رویاهای صادقه هم، کم کم ترس برم می داشت! یک مدت کوتاه، همه چی رو گذاشتم کنار! اما زیاد طول نکشید! تو بوفه ی دانشگاه نشسته بودم که یه غریبه ای، اومد،  نشست پیشم ، صاف تو چشمهام نگاه کرد و بی مقدمه گفت: چرا ازش فرار می کنی؟! این نیروییه که خدا در وجود همه گذاشته، وظیفته پرورشش بدی و ازش درست استفاده کنی!

خودم رو زدم به گیجی و گفتم: کی؟! چی؟! کجا؟! کی؟!

اما بی فایده بود! طرف از اون جادوگر های حسابی بود! معلوم شد داشته از تو حیاط رد می شده، که با اون قدرت تله پاتی عجیبش، همه ی فکر های  توی کله ی من رو خونده! جزئیاتش رو نمی گم! شاید اگر هم بگم، باورتون نشه ! من به اون گفتم دور همه ی این چیزها رو خط قرمز کشیدم چون دیدن آینده من رو می ترسونه!

اما چند وقت بعد که برای کاری با استاد های دانشگاه اراک، هم مسیر شدم، یه استادی اومد کنارم و بی مقدمه همون حرف های اون قبلی رو زد و گفت برم تحت آموزشش. این یکی از استاد های ماورا الطبیعه بود. من خیلی ترسیدم! آخه واقعا" می خواستم از همه ی تجربه های روشن بینیم فرار کنم! اونم گذشت. اما میل به هیپنوتیزم دوباره در من شدید شد! خلاصه بعد از چند رویای عجیب ، فکر کردم اگه خودم رو و این نیرو ها رو بشناسم، شاید ترسم کمتر بشه! برای همین شروع کردم به مطالعه و تمرین.دوباره از اول. حالا بزرگ شده بودم و اون بچه ی یازده ساله نبودم که خواهر زاده ام رو خواب کنم اما نتونم بیدارش کنم!

اون وقت با چهار کتاب اسکاول شین در شرایطی بسیار عجیب آشنا شدم. اولین بار با خوندن کتاب، مبهوت شدم و یاد رویائی افتادم که سالها پیش دیده بودم و حضرت عیسی به من گفته بودند که " همین جوری که نمیشه دارای ایمان عیسی شد!"

انگار یکدفعه به کشف رسیدم! درسته! من تو بچگی وقتی دعا می کردم که خدا شفا و آرامش دیگران رو در کلام من قرار بده، در واقع داشتم " ایمان عیسی " رو طلب می کردم! چون چیزی که من می خواستم همون جادوی کلام و ذهن بود که اگه چهار کتاب اسکاول شین رو بخونین، متوجه می شین که پیام خداوند در انجیل همینه و شیوه ی عیسی مسیح هم همین بوده ( و حتی شیوه ی اسلام راستین هم همینه).تازه معنای دو تا خوابی که با فاصله ی سالها دیده بودم رو کشف کردم!

همون موقع، یه خواب عجیب دیگه دیدم. خواب دیدم حضرت عیسی ، یک سنگ سفید به ابعاد یک وجب در یک وجب به من دادند .انگار مراسم خاصی برای نامگذاری من داشت انجام می شد. احساس می کردم اون سنگ سفید یک تکه ، خیلی مهمه که داره توسط حضرت عیسی به من داده میشه. ( انگار روی آن سنگ ،یک نام برای من حک شده بود اما چیزی دیده نمی شد)

حضرت عیسی مستقیم توی چشمهای من نگاه کردند و گفتند : " نام تو از این پس یوحنا خواهد بود! "

از خواب که . نا آروم بودم. احساس می کردم حضرت عیسی برای من، یک پیام داشته اما من قوه ی درکش رو ندارم. تا اون زمان، من هرگز انجیل رو نخونده بودم. اما یک انجیل توی کارتونهای کتابی که از خانه ی پدریم آورده بودم، موجود بود.

 همون موقع، گشتم و انجیل رو پیدا کردم.  با خودم گفتم : "اگه حضرت عیسی برای من پیامی داشتند، حتما" خودشون هم به من کمک می کنند تا معنیش رو بفهمم. من این انجیل رو باز می کنم ، و هر جائیش که اومد تا هفت صفحه اش رو می خونم. اگه جوابم رو گرفتم که چه بهتر، والا تصور می کنم این خواب معنای خاصی نداشته!"

 کتاب انجیل را که تا آن زمان نخوانده بودم، باز کردم. بخشی از انجیل آمد که " مکاشفه ی یوحنا " نامیده میشه!! و توضیح داده شده بود که : "یوحنا" را "رسول محبت " می خواندند چون هر جا می رفت، کلامش این بود : " همدیگر را محبت کنید"

 این قسمت انجیل به گفته ی خود کتاب، به رمز و راز نوشته است ! من در کمال ناباوری به این جملات رسیدم : " هر که این را می شنود، خوب توجه کند که روح خدا به کلیساها چه می گوید : هر که پیروز می شود، از خوراک آسمانی می خورد و من به او سنگ سفیدی می دهم که روی آن اسم جدیدی نوشته شده است، اسمی که هیچ کس از آن باخبر نیست، غیر از کسی که آن را می گیرد! "

این خواب صادقه، برای من تائید این بود که وارد راهی شده ام که درست است .( بیشتر نمی تونم در این باره و رویاهای دیگرم توضیح بدهم)  بنابراین به خواندن کتابهای ذهنی که آدمی را به ایمان عیسی می رساند، ادامه دادم.مدتها گذشت و من مشغول آموزش بودم.

راستش رو بخواین باید اعتراف کنم علاقه ی زیادی به احضار روح داشتم! می دونستم مدیوم هستم و مشاهدات و شنیداری های عجیب و جالبی داشتم.

 خلاصه، تصمیمم رو گرفتم! تصمیم گرفتم به طور تخصصی ، برم  احضار روح یاد بگیرم .اما استادی که پیدا کرده بودم، اول از همه ، اکیدا" احضار روح و همه ی تمرینات دیگه ی من رو ، ممنوع کرد و گفت دستت رو تو سوراخی نکن که نمی دونی چی توشه! از خودت، و درونت، چیزی عجیب تر در دنیا نیست! باید خودت رو بشناسی! و نیروی فکر رو!

خلاصه... دوباره شروع کردم. خود هیپنو تیزم، NLP ، انرژی در مانی بر اساس کار روی چاکراهای بدن، هاله بینی و کار روی هاله ی بدن ، تله پا تی ، پرواز روح از بدن و... و... و..

البته باید اعتراف کنم دور از چشم استادم ، بازم یه جور هایی زیر آبی می رفتم!وسوسه ی شناخت ناشناخته ها، دنیای روح و متافیزیک گنده تر از اونی بود که من در مقابلش مقاومت کنم! تاثیر گذاشتن رو دیگران ، فکر دیگران رو خوندن و ...اما کم کم داشتم یه جور هایی عاشق  قدرتهای ماورائیم می شدم! کم کم داشت باورم می شد خیلی آدم بزرگیم! من در واقع یه جورهایی ، عاشق این جادوی فکر شده بودم! و اینکه قراره با این نیرو به چی و کجا برسم رو فراموش می کردم!

یادمه بچه که بودم ، بابا جادوگره همیشه بهم می گفت: به جای این که دنبال نیرویی باشی که بتونی با یه نگاه یه قفل رو باز کنی، دنبال ایمانی باش که اگه تونستی با یه نگاه یه قفل رو باز کنی ، به خطا نیفتی!

داشتم می گفتم ،ته دلم که یه جور هایی دچار غرور شدم، احساس سر گشتگیم بیشتر شد! می دونی، شاید کتاب "بریدا" از پائلو کوئلیو  رو خونده باشی! منم همه ی اون کار هایی رو که بهش می گن، سنت ماه، انجام دادم اما تهش به آرامش نرسیدم!

 

      

 

انگار قدرتم که بیشتر شد ، نا آروم  تر شدم! بعد دوباره همه چیز رو رها کردم! دوره ی دریافت " کارما " های سنگین رسیده بود! از همه ی تمرین هام بریدم! یه جور هایی کلافه شدم! گیج شدم! سرگردان شدم! این جوری شدم یه جادوگر سرگردان!

مدت ها طول کشید تا فهمیدم "سنت خورشید" بالاتر از سنت ماهه! البته فکر نکنین که بلدمش! نه! سنت خورشید یعنی آدم شدن! یعنی بنده شدن!یعنی عاشق خلق خدا بودن! یعنی خودت و نیرو هات رو بشناسی واسه ی اینکه به مردم عشق بورزی! یعنی ببخشی! در یه کلام یعنی اونی بشی که اون می خواد! یعنی بشی " رسول محبت " !

حالا میدونم که منم یه آدم کوچولوی زمینی هستم! می دونم خداوند همه ی کائنات رو مسخر من کرده! اما واسه اینکه بندگیش رو بکنم نه این که به خودم غره بشم! خداوند پاسخ همه چیز رو در درون خودم گذاشته، خداوند من رو جانشین خودش در زمین کرده ، پس به من قدرت های فراوانی داده اما فقط داشتن اون قدرت ها کافی نیست! به قول باباجادوگره ،  اون ایمان پشت سر این قدرت ، مهم تره!

حالا می دونم همه ی آدم ها ، انسان جادویی هستند، پس نباید به خودم غره بشم!همه می تونن سنت ماه رو یاد بگیرن ، همه ی جادوگرها! اما تازه می شن جادوگر سرگردان!

 اما همه نمی تونن به جادوی عشق درونشون عمل کنن ، همه نمی تونن سنت خورشید رو به راحتی عمل کنن! همه نمی تونن از یه جادوگر سرگردان ، به یه جادوگر عشق تبدیل بشن!

من ، جادوگر سرگردان، همین جا، اعتراف می کنم ، هنوز از جادوی عشق درونم ، درست استفاده نکردم! اگه یه روز ، واقعا" آدم شدم، یعنی اونی شدم  ، که باید بشم ،  یعنی اونی شدم که اون،

_ منظورم خداست _ می خواد که من ، اون بشم، اون وقت تازه از این سرگردونی نجات پیدا می کنم !      

تازه اون وقت ، اسمم رو از جادوگر سرگردان تغییرش می دم به پیام آور محبت ( یوحنا)!

<<    1       ...       4       5       6       7       8    >>
MY Favorites